النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

تااو نبود من هیچ بودم هیچ.....

یه مادر چه حسی میتونه داشته باشه وقتی بچش اولین کلمه ای که میگه مامان باشه ؟؟؟؟ واقعا یه مادر دیگه چی میتونه از خدا بخواد وقتی خدا همه دنیا رو بهش داده ؟.....امید فردا رو بهش داده ....لذت بی پایان رو بهش داده..... خدایا قسم به عزت وجلالت که من بیشتر از این خوشبختی نمیخوام همین که یه همسر بی نظیر ویه معجزه کمیاب به اسم النا دارم برام کافیه حتی زیاده مادر گفتنش آسمانیم میکند.... دریاییم میکند.... مرا از خود ازاین دنیا میربایدمرا به دیاری ناآشنا پر میکشاند ..ومن در اوج لذت ها در میابم ... تااو نبود... تامن مادر نبودم... من هیچ بودم هیچ ....... ...
29 فروردين 1392

بدون عنوان

سلام شیطونک مامان  دوباره خیلی دیر شد تا وبلاگت آپدیت بشه اخه تا لب تاپ  روشن بشه میای سراغش من هم مجبورم یواشکی وقتی خوابی بیام واست بنویسم از چهارشنبه سوری شروع میکنم که رفتیم خونه دوست بابا مرتضی ولی النا رو نبردیم اخه اونجا جای تو نبود گلم تو پیش عمه جونی موندی تا ما ساعت ١٢ اومدیم دنبالت کلی با عمه ومائده رفته بودی گردش امسال اولین نوروزی بود که النا پیش ما بود برعکس پارسال که این لحظه ها بدترین لحظه هام بود شکر خدا امسال خیلی خوش گذشت وقتی النا هست انگار همه دنیا هست خیلی دوست دارم عروسکم بعد از سال تحویل وخوردن یه سبزی پلو با ماهی خوشمزه رفتیم خونه عزیز شام همه اونجا بودن خیلی خوب بود روز ٢ هم رفتیم شمال اول ...
28 فروردين 1392

بدون عنوان

النا جون ٩ماهگیت مبارک عزیزم این روزا همه چیزارو از جلوت برداشتم کم کم خونمون داره کچل میشه وای النای من یه عالمه کارای جدید یاد گرفته موش میشه اونم چه موشی فقط باید بخوریش این موش کوچولو رو از دیروز هم دست دسی یاد گرفته تا تی وی آهنگ پخش میکنه دست دسی میکنه الهی که فدات شم نمیدونی چقدر لذت بخشه که کارای جدید یاد میگیری راستی یاد گرفتی از هر چیزی بالا بری از اون ور تقو تق بخوری زمین وبعد هم گریه ........ خلاصه که تو خودت قندونباتی شکلاتی آب نباتی ..... اینم عکسای جدید النا در سن ٩ماهگی     ...
24 بهمن 1391

آرام خفته ای

تو آرام خفته ای آنقدر آرام که گویی صدای بال پروانه ها هم می تواند بیدارت کند ومن مبهوت از نعمت داشتن توو آرام گرفتنت در آغوشم وحس لطیف صورت تو دستهای کوچکت را تا آنجا که میتوانم میبوسم ونگاهت میکنم ولخظه لحظه با تو بودن را نفس میکشم که به اندازه یک نفس کوتاه است همه توانم را برای لذت بردن از نوپایی تو بکار میگیرم باشد که فردای دویدنت حسرت نخورم شاید اگر انروز من هم با تو بدوم حسرت بی معنی بماند شاید اگر من هم با تو بزرگ شوم قدم های بزرگت را همراه باشم ...
24 بهمن 1391

بدون عنوان

همه دندونات داره با هم در میاد این روزا خیلی بیحوصله هستی میدونم مامان جون برای دندوناته میدونم خیلی درد داره ولی خب این دردیه که همه کشیدن بزرگ میشی یادت میره غذا هم که نمیخوری مامان همش با قاشق دنبالتم خیلی بازیگوشی بابایی که از سر کار میاد میپری بغلش دیگه هم بغل من نمیای خوب واسه بابات دلبری میکنی بلا باباییت هم که همش واست یه دختر دارم شاه نداره رو میخونه تو هم خیلی خوشت میاد خلاصه که عشق مامانو بابایی خیلی دوستت داریم شیطونک دوست داشتنی ...
3 بهمن 1391

بدون عنوان

دختر یکی یه دونه ی من داری بزرگ میشی ومن هم در کنار تو بزرگ میشوم تجربه های جدید کسب میکنم حس های جدید مادرانه چیزهایی که قبلا فقط تعریفشو شنیده بودم ولی الان با تمام وجودم درک میکنم خیلی شیرینه به قول معروف دنیایی واسه خودش وقتی خوابیدم سینه خیز میای پیشم سرتو میکنی تو گردنم یه نگاه بهم میکنی دوباره میری سراغ بازی اون لحظه  احساس قشنگ مادر بودن رو درک میکنم یه احساس لطیف ویه نگرانی از مسئولیتی بزرگ  که دخترکم کم کم داره بزرگ میشه ووابسته به پدر ومادر وآینده ای که ما باید با تلاش وعشقی که بهش داریم براش بسازیم راه طولانی در پیش داریم ....... ...
3 بهمن 1391

روزها میگذرند.....

روزهایم به سرعت باد میگذرند میدوند ومیدوزند مرا به فردا جالبش اینجاست که خودم هم استقبال میکنم از این دویدن از این سرعت سر گیجه آور از این جهش به  فردا وگاهی استپ میدهم به خودم که کجا؟ در فردا چه پنهان است که اینگونه بی تابی ؟بمان ولذت ببر از این معصومیت 2نگاه شفاف ولبریز از عشق  که به تو خیره میشوند واز 2دست پاک که تورا در آغوش میگیرند واز چهره ای آسمانی که تورا به عرش می برد واز لحظه لحظه هایش سیراب شو ومن سیراب میشوم از چشمه جوشان عشق تو .... النایم شاید برای دنیا یکی باشی اما برای من یه دنیایی .......دنیای شیرین ورنگین دنیای زیبا که با تولد شیرینت به اون شور ونشاط بخشیدی  عروسک مامان دوست داشتن تو گل همیشه ...
27 دی 1391

بدون عنوان

النا جونم یه دندون دیگه هم در اورده هوراااااااااااااااااا ولی خیلی اذیت شد وقتی دندون در میاره شبا خیلی بد خواب میشه همش تو خواب تکون میخوره ایشاله  زودتر راحت بشی از درد دندون  چند روزه که اصلا اشتها برای غذا هم نداره به زور با هزارتا جنگولک بازی غذا میخوره  یه چیزیایی هم میگه ماما عمه یه همچین چیزایی میگه خلاصه که خیلی دوست داشتنی شده   جمعه هم که 28 صفر بود نذر شعله زرد داشتم واسه النا خانم پختم عمه مهناز وعمه منیر اومدن کمک کردن  ناهار هم همه بودن روز خوبی بود النا هم که دختر خانومی شده وبا کاراش دل همه رو میبره      ...
24 دی 1391

اولین مسافرت

سلام مامانی ببخشید که خیلی دیر شد بیام وبلاگتو اپدیت کنم بخدا اصلا وقت نمیکنم ولی امروز با خودم گفتم هرجوری باشه واست مینویسم تا خاطرات بچگیت رو همیشه حفظ کنم  وقتی تو شکمم بودی برات گوسفند نذر کردیم که سلامت به دنیا بیای هر سال بریم امام رضا هم زیارت هم نذرمون رو ادا کنیم امسال هم قسمت شد همه باهم دسته جمعی رفتیم خیلی خوش گذشت شما هم دختر خیلی خوبی بودی با قطار رفتیم با هواپیما برگشتیم عمه منیر هم شما رو برد حرم زیارت بعد هم اومدیم تو حیاط ازت یه عکس یادگاری گرفتم  ...
17 دی 1391

بدون عنوان

سلام عزیزم امروز ١٦دی ماهه والنای من ٨ماهو نیمشه بعذ از یه مدتی اومدم وبلاگت رو آپدیت کنم خوابیده بودی منم فرصت رو غنیمت شمردم داشتم مینوشتم که یهویی چشاتو باز کردی تا دیدی لب تاب روشنه یه ذوقی کردی بلند شدی اومدی سمتش دیگه سینه خیز هم که میری هر چی میکشیدمت عقب میرفتی جلو من که حریفت نشدم اخر سر هم هر چی نوشتم خراب کردی اینجا هم نگاه میکنی ببینی کامل خراب شده یا بازم کار میکنه ؟ چیکار کنم ١٠٠دفعه هم خراب کنی دوباره واست مینویسم تا همه خاطرات بچگیت حفظ بشه چند وقت پیش رفته بودیم خونه نسرین دختر خالم بگذریم از آتیشایی که اونجا سوزوندی ونذاشتی منو وبابایی شام بخوریم آخه اون موقع وقت خوابت بود اونا تازه شام اورد...
17 دی 1391